محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1240

تاريخ الطبرى ( فارسي )

به سواران پيمبر برخوردند كه اكيدر اسير شد و برادرش حسان به قتل رسيد و قبايى از ديباى مزين به طلا به تن اكيدر بود كه خالد برگرفت و پيش از آنكه به مدينه باز گردد براى پيمبر خدا فرستاد . انس بن مالك گويد : وقتى قباى اكيدر را پيش پيمبر آوردند ، مسلمانان به آن دست مىزدند و شگفتى مىكردند . پيمبر گفت : « از اين شگفتى مىكنيد ، بخدايى كه جان محمد به فرمان اوست منديل سعد بن معاذ در بهشت از اين بهتر است . » ابن اسحاق گويد : پس از آن خالد اكيدر را پيش پيمبر آورد كه از خون وى درگذشت و با او صلح كرد به شرط آنكه جزيه بپردازد و رها شد و به محل خويش بازگشت . يزيد بن رومان گويد : پيمبر ده و چند روز در تبوك بود و از آنجا پيشتر نرفت . آنگاه سوى مدينه بازگشت . در يكى از دره هاى راه بنام مشقق آبى از سنگ برون مىشد كه براى يك يا دو سه كس بس بود . » پيمبر گفت : « هر كه زودتر از ما به اين آب رسد از آن ننوشد تا ما برسيم . » گويد : و چنان شد كه تنى چند از منافقان پيش از پيمبر آنجا رسيدند و همه آب را بنوشيدند و چون پيمبر آنجا رسيد آبى نديد و گفت : « كى پيش از ما اينجا رسيده است ؟ » گفتند : « فلان و فلان . » گفت : « مگر نگفته بودم كه از آن ننوشيد تا ما برسيم . » آنگاه پيمبر خدا لعنت و نفرينشان كرد ، سپس فرود آمد و دست خود را زير سنگ گرفت كه مقدارى آب در آن جمع شد كه به سنگ زد و دست بدان ماليد و دعايى خواند و آب فراوان از سنگ روان شد و كسى كه شنيده بود مىگفت : « صداى آن چون صاعقه بود . » و كسان بياشاميدند و به اندازهء حاجت برگرفتند و پيمبر گفت : « هر كس از شما عمر دراز